بهار می آید؟
سال 89 را در دفتر خاطرات ننوشته ام خط می زنم خط های سیاه، آنقدر که انبوه خاطرات دوست نداشتی را لابلای این خطوط در هم تنیده محو کنم اما ... نمی شود. نه اینکه خسته باشم و ملول نه اینکه سرخورده و نا امید که حالا دیگر با هر چنگ و دندانی هم که بوده جور دیگری زیستن را در روزگاری نه چندان خوش آموخته ام اما نمی توانم لابه لای یادداشت های گاه و بیگاه به خوشی های نداشته تظاهر کنم.
من سال 89 را در همان دفتر خاطرات ننوشته که از بیم چشمان نامحرم برکاغذ نمی آید و در دل می پوسد به نام " سال بد" ثبت می کنم. سالی که حرف هایم در دل ماند و پایم به تحریریه ای باز نشد، خاطرات خوش کیمیا بود و روزهای تلخ بسیارو خبرهای بد لحظه به لحظه، دوستان گروهی در بند و گروهی در غربت و گروهی در حسرت ؛ خفقان در اوج و قلم ها در حلق و روزنامه نگاران خانه به دوش ...
حالا که بهار دیگری در راه است، آرزو می کنم زمستان ما روزنامه نگاران هم به سر آید،بهار بیاید ... هرچند که فکر می کنم همچنان ما را مشق صبوری باید تا این روزها به سر آید.
من سال 89 را در همان دفتر خاطرات ننوشته که از بیم چشمان نامحرم برکاغذ نمی آید و در دل می پوسد به نام " سال بد" ثبت می کنم. سالی که حرف هایم در دل ماند و پایم به تحریریه ای باز نشد، خاطرات خوش کیمیا بود و روزهای تلخ بسیارو خبرهای بد لحظه به لحظه، دوستان گروهی در بند و گروهی در غربت و گروهی در حسرت ؛ خفقان در اوج و قلم ها در حلق و روزنامه نگاران خانه به دوش ...
حالا که بهار دیگری در راه است، آرزو می کنم زمستان ما روزنامه نگاران هم به سر آید،بهار بیاید ... هرچند که فکر می کنم همچنان ما را مشق صبوری باید تا این روزها به سر آید.

0 نظرات:
ارسال يک نظر