برای زهرا
تلخ بود رفتنت رفیق، برای اینکه بدانی چقدر تلخ همین بس که بگویمت بغضی که از صبح در گلو نگاه داشته بودم چند دقیقه ای پیش سیلابی شد.به خانه که رسیدم جای خالی ات و یاد نبودنت سخت بود، با خودم می گفتم " دق می کنم آخر..." حالا نگاهم مانده روی خاطرات خوبمان در این خانه ، آن حرف های ناب و شعرخواندن ها و داستان های تو و آن دلتنگی ها و دغدغه ها و آرزوهای من .
کاش بزرگ نشده بودیم زهرا. این ها دردهای بزرگسالی است وگرنه در هفت سالگی چه می فهمیدیم از این دردهای ناگزیر، از آوار تنهایی؟ از داغی که مهاجرت بر دل می گذارد.
کاش بزرگ نشده بودیم زهرا. این ها دردهای بزرگسالی است وگرنه در هفت سالگی چه می فهمیدیم از این دردهای ناگزیر، از آوار تنهایی؟ از داغی که مهاجرت بر دل می گذارد.
حالا درست وسط آن روز جهنمی ام ، خداحافظی دیگر گفتن ، بدرودی را با بغض سرکش ناتمام گذاشتن و گیج زدن در دنیای خاطرات گذشته و هی تکرار این زمزمه با خود که " زندگی است و همین رنج ها، ببین و بگذر". حالا تو در راهی با چمدان هایی در پی ات، آرزوهایت را گذاشتی در بقچه ای زیر بغل، بار دلتنگی هایت بر دوش و نی نی چشمانت پر از دردهای ناگفته ... آه ... می دانم نگو که چقدر سخت است ، می دانم.
گفتی نیا به بدرقه ام پای طیاره ، گفتی طاقت دیدنم را لحظه رفتن نداری ... نمی آیم رفیق، می ترسم این اشک های بی آبرو دم رفتن دلت را بلرزانند و درد اندوه بپاشند در نگاه بارانی ات... همین جا نشسته ام بی قرار دوری ات، در هجوم خاطره ها... حالا این منم و زمزمه این غزلی که گفته بودی در سال های دور و حالا تو دور می شوی ... دور....
چقدر جای تو خالی ، چقدر تنها : من
چقدر گم شده در خالی نفس ها : من
در این مبارزه ی سخت و خوب و تکراری
چقدر خسته ترین قهرمان دنیا : من
و پیش پای تو : این استوارترین آدم
دوباره می شکنم انجماد خود را من

1 نظرات:
سلام.
من زهرا را فقط در این دنیای مجازی می شناسم و در همین مدت کوتاه که از اتفاق آشناییمان مساوی شدبا رفتنش عجیب به حضورش عادت کرده ام.
خواستم ابراز همدردی با شمایی کرده باشم که در کنارش بود ه ایدو...
شاد باشید.
ارسال يک نظر