زندگی خالی نیست
زندگی که سخت می شود، به سنگلاخ و سربالایی که می رسد، دردها که زیاد می شوند و خوشی ها اندک هر کسی با یک نگاهی راه را انتخاب می کند ، برخی می گریزند از خود و از همه چیز، گاهی حتی از زندگی، بعضی پای سربالایی ها می مانند و به قله های دیگر نمی رسند ، برخی به راهی نو فکر می کنند و زندگی شان را رنگی دیگر می زنند و آدمی دیگر از پس این زندگی نو زاده می شود بی شباهت به آنچه بود.
اما گروه دیگری هم هستند که سربالایی های زندگی را تاب می آورند هرچند خسته و زخم خورده از سنگلاخ ها و ناهمواری ها اما می روند. این روزها شاید زندگی به مسیر ناهموار و شاید کوهستانی خشک و بدمنظره تبدیل شده باشد و زخم هایی کاری روح را نشانه رفته اما من آدم هایی را تحسین می کنم که در کوران حادثه ها به دور از احساسات آنی و زودگذر با یک طمانیه و آرامش مثال زندنی اگرچه کندتر اما پیوسته سربالایی های زندگی را تاب می آورند.
نمی دانم شاید این از خوش بینی مفرط من است اما فکر می کنم آنچه آدمی را به معنایی که من دوست دارم - یعنی انسان پویای متفکر اسیر روزمرگی ها نشده - زنده نگاه می دارد انگیزه ها و نگاه شخصی او به زندگی است ، حالا فرقی نمی کند کجای دنیا ، همین اهداف شخصی ، همین انگیزه هاست که گروهی را از کوران حوادث و تنگناها عبور می دهد و نبود آنهاست که گروهی را در اوج شرایطی که حتی مطلوب هم به نظر می رسد، می میراند و از آن ها کالبدی می ماند و بس ...بازهم فرقی نمی کند که کجا ... چه در قلب حوادث و روزهای سخت و لحظه های پردرد ،چه جایی دورتر .
برای انسان دردمند ، برای انسان فهیم ، برای انسانی که دغدغه دارد زندگی پر از این روزهای سخت است و من فکر می کنم چنین انسانی هر کجا باشد ، این دردها هم از پی اش می روند، حالا شاید از جنس دیگری، با رنگ و بویی متفاوت .
برای انسان دردمند ، برای انسان فهیم ، برای انسانی که دغدغه دارد زندگی پر از این روزهای سخت است و من فکر می کنم چنین انسانی هر کجا باشد ، این دردها هم از پی اش می روند، حالا شاید از جنس دیگری، با رنگ و بویی متفاوت .
می خواهم بگویم در کوران حوادث ، در سربالایی های سخت و نفس گیر در شوره زار یاس و روزهای کشدار هم ،زندگی جاری هست و چه خوب است که آدمی جزو گروه سوم باشد که در ناملایمات صبور و در آسانی ها سپاسگزارند...من می گویم در همین سنگلاخ سخت ، راه زندگی هنوز باز است و به قول سهراب زندگی خالی نیست ...
درست است که من همیشه از نگاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام
درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام
درست است که طاقت تشنگی در من نیست
اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید...

5 نظرات:
خوب بود شيده جان
مصاحبهات با بقايي و آن توصيف نخست بسيار به دلمان نشست
هميشه خوب باشي و به روزمرگي نيفتي رفيق
خيلي به دلم نشست شيده. هميشه اميدار باشي.
سلام و عرض ادب
خدا توفیق خدمت دهد انشااله ....
مطلب خوبی بود و غیر از این نیز انتظار نمی رفت ...
همیشه موفق و سلامت باشید
سلام شیده جان..
می خواستم یه سئوال بپرسم..اگه بخوام با چند تا آدم معروف مصاحبه کنم و چاپ کنم چجوری باید با دفتراشون نامه بزنم؟من روزنامه نگار نیستم و عضو هیچ موسسه ای هم نیستم..لطفاً منو راهنمایی کن.. مرسی
دلم تورا بهانه می کند ...
! به قلب خسته ام ، نگاه
تورا بهانه می کند
شکستم از درون ، دلم
هماره ناله می کند
وقتی نگاه می شوم
به خیره ، عکس در اتاق
دو دیده مست روی تو
عجب ! نظاره می کند
گهی سکوت ، می شود
به ذهن من ، چه با صفا
گهی درون ، با تبش
به غم روانه می کند
شدم اسیر و بی قرار
نشسته ام به انتظار
خیال دیدنت ، کنون
دلم جوانه می کند
به رنج و درد دوری ات
شدم به بند و من اسیر
به سوختنش در التهاب
دلم زبانه می کند
دلم ز شادی ات شکفت
شفا گرفته بی امان
به بذر و بزم عاشقی
درون خزانه می کند
غزل به یاری ام نشست
به وقت بی قراری ام
به شعر تازه ، اینچنین
تو را به نامه می کند
***
میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپا
ارسال يک نظر