او می رود دامن کشان، من زجر تنهایی چشان

قصه مهاجرت ماجرای غریبی است نه فقط برای آنها که می روند. نمی دانم چرا همیشه به یک بعد ماجرا فکر می کنیم. یعنی درد آنها که رفته اند. چرا فکر نمی کنیم درد دوری با کسانی که می مانند چه می کند؟ یکبار هم که شده قصه مهاجرت را از منظر آنهایی ببینیم که می مانند؟ آنها که یکی یکی عزیزترین دوستانشان را که خالق لحظه های خاطره انگیز زندگی شان بودند می فرستند جایی دور.
آی شماهایی که از درد غربت و دوری می گویید چرا غربت این ماهایی که اینجا مانده ایم را از یاد می برید؟ فکر می کنید این ماهایی که اینجا از هر نظر در اقلیتیم کمتر از شما احساس غربت و تنهایی داریم؟ هر بار سعی کردم به این رفتن ها و دل کندن ها نگاه واقع بینانه ای داشته باشم اما مگر می توان همه چیز را منطقی تجزیه و تحلیل کرد؟
در سه چهار ماه گذشته بهترین دوستانم رفتتند و در ماه های آینده عده دیگری می روند، هرکدام به یک گوشه دنیا پرتاب می شود و این درد غربت ، این غربت در وطن مرا می کشد.
نمی دانم این درد دوری و اندوه سفر غم انگیز دوستان چه دردی است که زمان تسکینش نمی دهد.

او می رود دامن کشان، من زجر تنهایی چشان    دیگر نپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

posted under |

3 نظرات:

مکث گفت...

به چیزی اشاره کردی که تا به حال فکر نکرده بودم... تا به حال حتی حسش هم نکرده بودم...
حکایت ما شده نی نامه مولانا...کز نیستان تا مرا ببریده اند...
اما اینبار تو داری حکایت نی هایی رو می گی که توی نیستان موندن و هیچ کسی هم تا به حال نی نامه ای براشون ننوشته... نی نامه ت رو خودت بنویس عزیزم...خودت که کاش الان پیش هم بودیم و من سرم رو می گذاشتم روی سینه ت و گریه می کردم...

شیده لالمی گفت...

ای زهرا ... چی بگم بهت که نگفتن بهتره... رفتی و رفتن تو اتش نهاد بر دل/ از کاروان چه ماند جز اتشی به منزل

سارا گفت...

منو ببخش که در ایجاد این حس بدت شریکم
اما گاهی چاره ای نیست جز قبول ریختن درد به جان خودت، به جان دوستانت، دوستانی که دوستشان می داری

پیام جدیدتر پیام قدیمی تر صفحه اصلی