
بنا نداشتم که در این وبلاگ درباره توقیف روزنامه تهران امروز چیزی بنویسم و در این روزهای گذشته هم شاید به همین دلیل دست به قلم نشدم .گفتم آرامشی که کمی به دلیل کم تجربگی برخی دوستان مخدوش شده برگردد و بعد.
به نظرم خبرهای کافی از توقیف روزنامه در سایت ها و روزنامه ها موجود است و نیازی به باز کردن دوباره این پرونده نیست فقط نکته مهم اینکه نگران دوستان همکاری هستم که ممکن است این اتفاق ناگهانی جریان عادی زندگی انها را تحت تاثیر قرار بده به ویژه برخی همکاران ما که زن و شوهر در روزنامه شاغل بودند و زندگی شان از محل در آمد تهران امروز می گذشت.
هر چه هست هنوز برای تصمیم گیری و اعلام اینکه قرار است چه اتفاقی بیافتد زود است و به نظرم باید کمی صبر کرد.
به هر حال برای همه دوستان روزنامه نگار آرزوی طول عمر روزنامه هایشان را دارم و امیدوارم این آرزوی خودم که روزی روزنامه نگاران ایران در روزنامه های 100 ساله و 200 ساله کار کنند شکل واقعیت بگیرد.
نکته دیگر هم اینکه از همه دوستانی که در این روزهای بیکاری حالی از ما پرسیدند سپاسگزاری می کنم و به ویژه دلگرمی های برخی دوستان که با وجود اینکه می دانم خودشان بدتر از من گرفتارند و اسیر خرج و مخارج خانواده و استرس های شغلی اما در همان نخستین روز توقیف صمیمانه تمام بضاعتشان را برای همدردی و کاستن از نگرانی های احتمالی به کار گرفتند .
در کنار این سپاسگزاری ها می توانیم به تجربه دردناکی در جریان توقیف این روزنامه اشاره کنم که برای من خیلی اموزنده بود. در جریان توقیف این روزنامه با افرادی مواجه شدم که توقیف این روزنامه جشن نامه پیروزی انها به شمار می رفت. آنهااز مدیران سابق این روزنامه بودند که به دلایلی در یک مقطع زمانی مسوولیت را به دیگری واگذار کردند و رفتند. بله آنها خوشحال بودند که روزنامه بدون حضورشان به گل نشسته اما فرصت طلبی و زیاده خواهی هایشان اجازه نمی داد چشمان مضطرب خبرنگاری را ببینند که به تنهایی هزینه زندگی خود و مادر پیرش را فراهم می کند و در آخرین هفته ماه هر روز گوش به زنگ صدای تلفنی است که به او بگوید حقوق ناچیز 200 هزار تومانی اش را واریز کرده اند.آنها با توقیف تهران امروز به تسویه حساب های شخصی و درونی شان پایان دادند و درست در زمانی که ده ها نفر روزنامه نگار از اضطراب نگرانی و چه کنم های فردا شب تا صبح چشم بر هم نگذاشته بودند آن ها شادمان از پیروزی و این یکی از غیر اخلاق ترین رفتارهایی بود که این روزها با آن مرتب مواجه می شوم.آدم هایی که هر کدام ده ها پست ریاست دارند و از ده ها کانال تامین مالی می شوند و باز به صندلی های ریاست چسبیده اند و آنقدر کم خرد و کم ظرفیتند که تعطیلی یک تحریریه را به هر قیمتی به ابزاری برای فرونشاندن طمع ورزی های تمام نشدنی شان تبدیل می کنند.
هر چه هست این روزهاهم می گذرد و فکر می کنم جای هیچ نگرانی نیست .
3 نظرات:
چقدر خوب كه تو اينهمه اميدواري. اگرچه من هم چندان نا اميد نيستم اما... شايد اين داستان ديگه خيلي تكراريه. شايد ما خيلي اميدواريم. شايد مثل خيلي از همكارانمون فكر اجاره خونه و تامين مايحتاج زندگي هنوز غصه دارمون نكرده. شايد مثل خيلي از همكارانمون دلمون براي تحريريه تنگ نشده و غصه تنهايي رو نداريم. شايد هم غصه داريم اما بزرگ شديم . آدم بزرگ شديم!!!!!!!!!
سلام دوست عزیز
حیف از شما و حیف از تهران امروز
آمدند و نوشتند و رفتند و بستند !!
همین روزها دوستان تهران امروزی ! زیر یک سقف متحد خواهند شد
همین روزها
خانم باقری شما هم امیدوار باشید
زندگی شیرین است ! در تهران ما زندگی شیرین است
من نشنیدم. نمی شنوم. خبر ندارم. اصلا پاشدم اومدم این گوشه دنیا که نه بشنوم ، نه ببینم.... این خونسردی تو اعصابمو می ریزه به هم. منو یاد فسیلهای نهضت آزادی می ندازی. این امید ... به چی؟ من اون روزی که اونجا 17 تا نشریه رو با هم تخته کردن و میلیونها نفر آدم اصلا خبردار نشدن، از اونجا دل ... که نه، امید کندم. شیده جان! یه سوال دارم ازت: ما همون آدمایی هستیم که اون روز بعد از ظهر، رفتیم ایران دیدن بهروز فغانی؟ می دونی الان بهروز فغانی کجاست که! چی بگم که ناراحت نشی ازم؟ ... من نشنیدم. نمی شنوم.نمیدونم چه خبره
ارسال يک نظر