۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

کمال گرایی

کتاب خوب نخوانده زیاد است و من هر وقت به کتابخانه می روم با کلی سرزنش و ملامت باز می گردم که با این همه نخوانده چه باید کرد؟ وقتی که 12 سالم بود و تازه کتابخوان شده بودم اسامی کتاب هایی که خوانده بودم را در دفترچه ای کوچک می نوشتم تا ببینم کی به صد جلد می رسد. آن روزها پدرم می گفت هر زمانی که 100 جلد کتاب بخوانی «دانشمند» شده ای :).
امروز از آن روزها سال ها می گذرد تعداد کتاب هایی که خوانده ام را نمی دانم اما در این ماه های اخیر بازگشت دوباره ای داشته ام به کتاب های روانشناسی.البته دلیل روشنی دارد و آن پیدا کردن راهکارهایی برای بازیافتن خود در این روزهاست. من بین فاصله سن 16 تا 21 سالگی کتاب های متعددی را در زمینه روانشناسی خوانده بودم اما با درک امروز مطالعه در این زمینه تاثیر فوق العاده متفاوتی دارد. در هفته های اخیر موضوع کمال گرایی انسان را دنبال می کردم و رسیدم به کتاب کارن هورنای با نام عصبیت و رشد آدمی که مباحث مفصلی درباره «خودایده آلی» دارد. خواجه نوری در مقدمه این کتاب و در توصیف این اثر ارزشمند می گوید: باید روی جلد آن نوشت :«ظلم بر خویش کند هر که نخواند ما را»و زمانی که کتاب را به پایان می رسانید به صحت این نکته پی می برید.در این هفته اخیر در جستجوی منابع دیگر پیشنهادهای خوبی گرفتم و به توصیه آقای عبدالحسین آذرنگ، کتاب دیگری را آغاز کرده ام با نام روانشناسی کمال که درباره الگوهای شخصیت سالم و مکتب های روانشناسی در این زمینه بحث می کند.هر دو کتاب نشان می دهد که نگاه ایده آلی به زندگی زمانی که بیش از اندازه در شخصیت انسان رشد می کند تا چه اندازه مخرب و بازدارنده است حال آنکه اغلب ما فکر می کنیم زندگی کردن با این باورها و از این منظر آدم را رشد می دهد در حالی که به گفته هورنای «خود ایده آلی» که ابتدا یک جریان ذهنی و تخیلی است رفته رفته وارد زندگی عملی فرد می شود و شخص تمام نیروها و انرژی هایی که باید صرف پرورش و رشد «خود واقعی» شوند را برای رسیدن به خود ایده آلی هدر می دهد.من به همه ایده آلیست ها خواندن این دو جلد کتاب را توصیه می کنم !
پیوست : این هم یک مقاله نسبتا خوب درباره عوارض کمال گرایی

۶ نوامبر ۲۰۰۹

روزنامه نگار می مانیم

ان روزها که دانشجوی روزنامه نگاری بودم و در بخشی از روزنامه اطلاعات تازه تازه قلم می زدم بهترین کلاس های درس من در دانشگاه تهران کلاس های مصاحبه و گزارش نویسی علی اکبر قاضی زاده بود.حالا اگر بپرسید هیچ جزوه ای از آنها ندارم اما خط به خط کلاس ها را به خاطر دارم.کلاس او فقط کلاس درس نبود و من و شاید بسیاری از روزنامه نگاران از او آموختیم که اگرچه روزنامه نگار شدن سخت است اما روزنامه نگار ماندن به مراتب دشوار تر است.چند سال پیش در روزهای خستگی و بی انگیزگی در حالی که با تغییر دولت از روزنامه ایران بیرون زده بودم با قاضی زاده درباره رواج خبرهای کلامی در مطبوعات مصاحبه ای داشتیم من و مصطفا قاجار منتقد همه چیز بودیم و شاید خسته و شاید مایوس و شاید بسیاری چون ما، در همان روزها که در مقایسه با امروز روزگار پادشاهی مان بود مدام می پرسیدیم:آخر چه می شود؟
آخرین سوال مصاحبه را من پرسیدم :«به آینده روزنامه نگاری در ایران امیدوارید؟» شاید این سوال دلم بود، سوال مصاحبه نبود، سوال ما بودو قاضی زاده گفت:« ما روزنامه نگاران لااقل کاري کنيم که غير مطبوعاتي و غير حرفه اي نتواند از اين شرايط سو استفاده کند. ما مي توانيم کتاب بخوانيم . سفر برويم و تجربه هايمان را زياد کنيم.
من اعتقاد دارم مطبوعات خيلي به سر اين مردم منت دارند، آنها پايه گذار حرکت هايي در اين جامعه بودند و شايد لطمه هاي بسياري در اين راه خوردند.»
مصاحبه که تمام شد هنگام خداحافظی او دستش را روی میز کوبید و گفت:«نه...من خیلی به این نسل روزنامه نگاران امیدوارم.»
این روزها در این کوران سختی ها فکر می کنم چقدر نانوشته دارم،چقدر ناگفته مانده و دلم می گیرد وقتی می بینم در این سال های سخت تعداد گزارش هایی که دوستشان داشتم به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد مدت های طولانی است که برای پاسخ به یک پرسش با خودم و دیگران در گفت و گو بودم : بدون روزنامه چطور بنویسم ؟
هفته ای که گذشت فرصتی دست داد که ژیلا بنی یعقوب را ببینم و از غصه های قلمی بگوییم که چیزی نمانده دق کند.ژیلا گفت:«من این سوال تو را سال 79 در روزهایی که شاید به مراتب سخت تر از حالا بود،از یک نفر دیگر پرسیدم، همان روزهایی که روزنامه ها دسته دسته به محاق توقیف می رفتند اما الان مدت هاست که این مساله را برای خودم حل کرده ام.من با روزنامه نگاری زنده ام ، نه با روزنامه ها. »
و چقدردرست می گفت.باید نوشت،باید روزنامه نگار ماند،حتی اگر روزنامه نباشد، چیزی از مسوولیت های روزنامه نگاری ما کم نمی شود،می نویسیم،دیده بانی می کنیم و روزنامه نگار می مانیم و این روزهای سخت هم می گذرد.

۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

سوگواره مطبوعات

شاید برای آنچه که در این سطور خواهم نوشت دوستان زیادی برنجند شاید هم نه درد دل کسانی باشد که این روزها بیش از همه برای روزنامه نگاری در ایران دل نگرانند.امروز که خبرهای گذشته خبرگزاری فارس رامی خواندم دیدم در جشنواره اخیر ترافیک و رسانه گویا این خبرگزاری رتبه اول را کسب کرده است.من در یک سال گذشته ، دقیق تر می گویم در سه سال گذشتته بی هیچ شک و شبهه ای تمام مطالب شهری خبرگزاری فارس را نه یک بار که بنا بر مسوولیت کاری ام ده ها بار خوانده ام و در میان این همه حتی یک گزارش دقیقه ای هم مرا متوقف نکرده است .من عادت دارم که مجموعه ای از بهترین گزارش ها را جمع می کنم.برایم جالب است که چطور نویسندگان گزارش هایی که نوشته هایشان جزو مطالب دست سوم هم نیست به عنوان روزنامه نگار و گزارشگر برتر آن هم نه در رشته گزارش خبری و گزارش که در رشته گزارش نویسی تحقیقی انتخاب می شوند!مگر ما در ایران چند نفر روزنامه نگار تحقیقی داریم و از آن تعداد چند نفر باقی مانده اند؟به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند و اگر هم هستند مگر رسانه ای مانند فارس قابلیت انتشار گزارش هایی از این دست را داشته یا دارد؟گزارش نویسی تحقیقی نقطه اوج روزنامه نگاری است که به دلایل متعدد که موضوع این بحث نیست امکان نگارش گزارش های تحقیقی به معنای واقعی در فضای رسانه ای ایران وجود نداشته و ندارد و جز انگشت شماری گزارش نمی توان نمونه هایی از آن را مثال زد.
فلسفه اصلی برگزاری هر جشنواره ای انتخاب بهترین هاست اما واقعا گزارش های یک سویه که متاسفانه باید بگویم بخش عمده آنها کپی برداری ناشیانه از مطالب آرشیوی خبرگزاری های دیگر است و نه تنها هیچ یک از اصول گزارش نویسی در آنها رعایت نشده که قریب به اتفاق آنها ناقض اصول اخلاق روزنامه نگاری و مبانی حرفه ای گزارش نویسی هستند،چه پیامی می تواند داشته باشد؟فردا روز که عده ای بی خبر از همه جا قرار است گزارش برگزیدگان را در کتاب های جشنواره ها بخوانند درباره معیارهای حرفه ای روزنامه نگاری کردن، گزارش نوشتن چه خواهند گفت و آیا این نمونه هایی که انتخاب شده اند راهنمایی برای آنها خواهد بود؟آیا این جشنواره ها را به سخره نخواهند گرفت؟ شاید بگویید کیفیت گزارش نویسی و مطالب خوب پایین امده، شایستگان روزنامه نگاری یا نمی نویسند یا رفته اند و در میان مجموع مطالب دریافتی مطلب با کیفیت تری نبوده و به اصطلاح در شهر کورها یک چشم پادشاه است اما نه، این دفاعیه خوبی برای نتایج جشنواره هایی از این دست نیست .خاطرم هست پیش از این در جشنواره های متعدد هیات داوران اعلام می کرد که در فلان رشته هیچ مطلبی شایسه تقدیر نبود(ااغلب رشته خبر اینگونه بود) و من همیشه فکر می کنم شهامت اعلام این نکته در هر جشنواره ای بسیار مهم است چرا که این در جای خود نشان می دهد که ما در زمینه ای خاص دچار فقر تولید مطالب کیفی و دست اول هستیم و توجه جامعه خبری به این جلب می شود که برای سال بعد و جشنواره های بعدی بهتر و کیفی تر کار کنند اما زمانی که مطالب فاقد کیفیت، گزارش های دست سوم و پشت میزی که بی اعتنا به اصول حرفه ای نوشته شده اند،شایسته تقدیر در رتبه اول ان هم با عنوان گزارش تحقیقی(که نمونه های آن در مطبوعات ایران نادر است) شناخته می شوند چه باید گفت؟ من یکی از تندیس های جشنواره ترافیک را در خانه دارم.این تندیس را برای مصاحبه متفاوتی که با مشاور ترافیک شهردار تهران انجام داده بودم دریافت کردم. با خواندن خبرهای اخیر جشنواره مطبوعات در حوزه ترافیک به این فکر می کردم که چقدر دوست دارم این تندیس را از میان تندیس های دیگر جشنواره ها بردارم به دبیرخانه نداشته جشنواره ترافیک برگردانم.این ها جشنواره مطبوعات نیستند سوگواره روزنامه نگاری اند.

۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

غربت نمایشگاه

آخرین باری که در نمایشگاه مطبوعات حضور داشتم همان زمانی بود که نمایشگاه های کتاب و مطبوعات را همزمان برگزار می کردند.نمایشگاه مطبوعات ان روزها به معنای تازه شدن دیدارها با چهره های شاخص فرهنگی و نخبگان و جامعه روزنامه نگاران بود.بعد از آن دیگر پایم به سمت نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها کشیده نشد،شاید طاقت دیدن جای خالی دوستان را نداشتم. امسال در واقع یک بهانه کاری مرا به نمایشگاهی کشاند که این روزها بیش از آنکه رنگ و بوی فرهنگی داشته باشد به فضایی کاملا سیاسی تبدیل شده است . با این همه نمایشگاه امسال با همه دردهایی که بر دل ادمی می نشاند پر از نکات قابل تامل است.
من در نمایشگاه به کرات ایستادم و به دست خط های لرزان مردمی خیره شدم که دردهایشان را با خطوط درشت در دفاتر نظرات و پیشنهادات رسانه ها خالی می کردند. آنها در رسانه های اصلاح طلب زنده باد آزادی می نوشتند و زیر دفاتر رسانه هایی چون ایران و خبرگزاری فارس یادداشت می گذاشتند که«شرافت قلمتان کو؟وای از آن روز که نفرین دروغ دامنتان را بگیرد».
هنگام همین ایستادن ها و مشاهده ها یک نفر را دیدم که مقابل خبرگزاری فارس ایستاده بود و خیلی معنادار بینی اش را گرفته بود و با مزه میگفت:بوی تعفن می آید
و من به این فکر می کردم کاش چشمی برای مشاهده و درک این واکنش ها بود.
خلاصه بازار اتفاقات نادری که باید هر یک از آنها را در دفترچه خاطرات این روزها ثبت کرد در نمایشگاه داغ بود.
دردا که در این نمایشگاه چهره هایی زیر نام برنرهای بزرگ رسانه ها ایستاده بودند که قریب به اتفاقشان خبرنگار نبودند. زمانی یادم هست که در نشست خبری نمایشگاه در سال 85 معاون وزیر ارشاد گفت به سایت ها اجازه حضور نمی دهیم اما امسال در غیبت ده ها روزنامه توقیف شده، نمایشگاه در انحصار سایت هایی چون رجا نیوزها و برناها و ... بود.شبه رسانه هایی که عمدتا از منابع اطلاعاتی گمنام و پشت پرده تغذیه می شوند،توپخانه تخریب و تهمت و رواج بی اعتمادی اند،اخلاق حرفه ای برای آنها معنا ندارد و زیبنده نام رسانه نیستند.من جای هیچ روزنامه نگار و روزنامه از دست رفته را خالی نکردم چون در میان این شبه رسانه ها جایی در شان آنها ندیدم.این حرف من به معنای زیر سوال بودن دوستان عزیزی نیست که در نمایشگاه امسال حضور داشتند، فضای کلی نمایشگاه را می گویم.
صفار هرندی آمد با سر و گردن افراشته،مرتضی طلایی را دیدم که در رسانه های نزدیک به دولت نشسته بود و گل می گفت و گل می شنید.
دیدار ما از نمایشگاه در حالی به پایان رسید که گروهی از همین شبه خبرنگاران پشت سر پسر شهید بهشتی شعار سید آمریکایی برو بیرون را سر داده بودند
و من مات و مبهوت به گروهی نگاه می کردم که در فضای به ظاهر فرهنگی نمایشگاه
غیر فرهنگی ترین و غیر اخلاقی ترین رفتارهای ممکن را به نمایش گذاشته بودند.
خلاصه این نمایشگاه دردغم بر دلمان نشاند و ننشاند. ما که غریب بودیم آنجا بقیه را نمی دانم.

۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

در جستجوی اعتماد از دست رفته

امشب بعد از مدت ها اتفاقی اخبار ساعت 21 را دیدم .تغییرات اساسی صدا و سیما در چیدمان استودیوی خبر، تنظیم متون خبری و نحوه پرداختن به رویدادها و ارتباط زنده با خبرنگاران و نیز حضور مجری های جوان و چهره های جدید برایم تازگی داشت. این تغییرات بدون هیچ شک و شبهه ای تحت تاثیر فعالیت شبکه های خبری ماهواره ای فارسی زبان است.
به هر حال فعالیت این شبکه های خبری و نگرانی از نفوذ آنها در ایران بعد از سال ها نگرانی های جدی را برای مسوولان ایجاد و آنها را ناگزیر کرده که اگر نه در سیاست ها و اصول کلی دست کم در ظاهر هم شده برنامه خبر ساعت 21 و البته پس از آن برنامه های خبری پر بیننده دیگر را به روز رسانی کنند.اما آنچه که همواره در چنین سیاستگذاری های رسانه ای فراموش می شود این است که اگر رسانه ای در هر جای دنیا مخاطب دارد چه تلویزیون باشد چه مجله یا هر رسانه دیگری به دلیل اعتماد و پایگاهی است که با رعایت اصول حرفه ای خبر رسانی و کار رسانه ای چون بی طرفی و احترام به حقوق و شعور مخاطب به دست آورده است. در سال های گذشته در عرصه رسانه های مکتوب هم شرایط مشابهی حاکم بود. تا روزنامه ای یا هفته نامه ای رونق می گرفت شاهد این بودیم که گروهی از فعالان سیاسی به ویژه در جناح راست نیز به این صرافت افتادند که رسانه ای مشابه داشته باشند.چه بسیار مجله هایی که مشابه شهروند امروز و پیام امروز و چه روزنامه هایی که با الگوهای عینا کپی برداری شده از روزنامه هایی چون شرق و دیگر روزنامه های موفق منتشر شدند و الان هم می شوند اما چه شد؟چقدر تیراژ آنها بوده و هست؟چه پایگاهی در جامعه پیدا کردند؟ امروز هم که این برنامه خبری را دیدم به یاد این روزنامه ها و هفته نامه ها افتادم.واقعا اگر رسانه ای مانند شرق یا شهروند امروز به نشریه ای تاثیرگذار و جریان ساز تبدیل شد تنها به دلیل گرافیک و شکل صفحه بندی اش بود؟ و امروز هم آیا اعتماد مخاطبان به رسانه ای که تنها سخنگوی اقلیتی خاص و رعایت اصل بی طرفی در آن مدت هاست به یک اتفاق نادر و شاید غیر ممکن تبدیل شده با این تغییرات در سطح ،استفاده از چهره های جدید و تکرار کلیشه های رایج در دیگر شبکه های خبری جهان باز می گردد؟